شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی ، اما حال که به آن دعوت شدی تا می توانی زیبا برقص .
تقدیری مبارک تا هرچه را تو دیر می خواهی،
زود نخواهم وهرچه را تو زود می خواهی دیر نخواهم،
آمین
۲-چیزی با ارزش تر از همین امروز نیست.(گوته)
۳-حکمت درختی است که ریشه ی آن در قلب است ومیوه ی آن در زبان.(بطلمیوس)
۴-ادب خرجی ندارد ولی همه چیز را خریداری می کند.(لاوی متناجیر)
۵-عزت مرد از بی نیازی او از مردم است.(امام حسین(ع))
۶-ساده ترین درس زندگی این است:هرگزکسی را میازار.(ژان ژاک رسو)
۷-آسان نیست مگر آن چه را که تو آسان گیری.(حضرت محمد(ص))
۸-آنان که به عهد خود وفا می کنند برگزیده ترین مردمانند.(امام علی (ع))
۹-زیان بار ترین عیب ها ندیدن عیب خود است.(لقمان)
۱۰-ایمان دو نیم است یک نیمه صبر و یک نیمه شکر.(حضرت محمد(ص))
نام پاسارگاد را به صورت های مختلف از جمله پازارگاد،پارسه گرد،پارساگد نوشته اند.به استثناد شواهد موجود این تعبیر اعتباری ندارد و پاسارگاد درست است.از زمان داریوش به بعد نیز پاسارگاد مکانی روحانی برای ایرانیان بود زیرا که بنیان گزار دولت هخامنشی در آن جا قرار گرفته بود.پادشاهان هخامنشی مراسم تاجگذاری خود را در این مکان برگزار میکردند.با سقوط هخامنشیان پاسارگاد هم از اهمیت سیاسی افتاد اما خاطره ی آن در یاد ها ماند.

۲-خود پسندی یکی از حسد ورزان عقل است.
۳-زبان درنده است اگر او را رها کنی می گزد.
۴-آن گاه که عقل کامل شد،حرف کم می شود.
۵-محبت نمودن با مردم نصف عقل است.
از تخت قباد وملکت طوس به است
هر ناله که رندی به سحرگاه زند
از طاعت زاهدان سالوس به است
۱)نوامبر ۲)ژانویه
۳)اکتبر ۴)آگوست
۱)اکوادور ۲)کلمبیا
۳)برزیل ۴)پاناما
۱)آلبرت ۲)جرج
۲)مانوئل ۴)جک
۱)۱۰۰ ۲)۹۹
۳)۱۱۶ ۴)۹۵
که به ماسوا فکندي همه سايهي هما را
به علي شناختم به خدا قسم خدا را
دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نما ند
چو علي گرفته باشد سر چشمهي بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو اي گداي مسکين در خانهي علي زن
که نگين پادشاهي دهد از کرم گدا را
بجز از علي که گويد به پسر که قاتل من
چو اسير تست اکنون به اسير کن مدارا
بجز از علي که آرد پسري ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهداي کربلا را
بين
چو به دوست عهد بندد ز ميان پاکبازانچو علي که ميتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شه ملـــک لافتـي را
بدو چشم خون فشانم ها له اي نسيم رحمت
که ز کوي او غباري به من آر توتيا را
به اميد آن که شايد برسد به خاک پايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تويي قضاي گردان به دعاي مستمندان
که ز جان ما بگــردان ره آفــت قـضا را
چه زنم چوناي هردم ز نواي شوق او دم
که لسان غيب خوشتر بنوازد اين نوا
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي را
به پيام آشنائي ، بنوازد آشنا را
ز نواي مرغ يا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
